۱۱ روز پیش یه تصادف بدی داشتم و ماشینم تقریبا به فنا رفت بعد ِ تصادف ، ماشین روشن نمیشد و به سختی درب موتور رو باز کردم و با یکم دستکاری تونستم روشنش کنم و ماشین اسقاطی شده رو بیارم خونه پس فرداش ماشینو بردم پیش دکتر همیشگیش (صافکار) و بعدش برق کار ماشین اومد و سینه ی ماشین و بخاری رو باز کرد و بعدش توو دوز صندلی و قستهای توو دوزی رو لخت کرد تا ماشین آماده بشه برای صافکاری صافکار شبی که داشته میرفته خونش میفته توو جوب و دستش مو برمیداره اونم دقیقا وقتی که نیاز زیادی به ماشین داشتم کلاسای دانشگاهم افتاده روزای پنج شنبه ۷ صبح تا ۹ شب . کلاسای کارشناسی ها شروع شده ، ولی خبری از استادای ارشد نیست . اینطور که معلومه ۱۶ مهر ، روز اول مهر برای ارشداست پ.ن : برای شفای عاجل دست ِ صافکار دعا کنین
گاهی وقتا شانس در ِ خونه ی آدمو میزنه ، ولی از در ِ پشتی
(در / رکاب / شیشه جلو و بغل / آینه / شاسی /تزئینات داخلی / سینه و لوازم برقی ...)
خودمم کم مونده بود ضربه فنی و مغزی بشم
صافکار هم قرار بود از فرداش به کوب روی ماشین من کار کنه که شانس دوم در ِ خونمو زد
بعدشم که بیمارستان و عکس و آتل ...
مخصوصا پنج شنبه ها که برا دانشگاه رفتن ۲۶۰ کیلومتر راه در پیش دارم و ماشین سنگ ِ دستم بود .![]()
پ.ن : شاید پنج شنبه ماشین بابایی رو گدایی کنم ازش![]()
پ.ن : هرچی سنگه ، مال پای لنگه![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:41 توسط امین آزاد
|

وقتی فکر میکنم که یه کار رو چجور میشه به بدترین شکل ممکنش انجام داد کارتون پت و مت یادم میفته اداره ی امور کشور شبیه این کارتون شده ، فجیع بازار مقایسه داغ شده این روزها باتوم و اسلحه ی او چطور ؟ خدای علی میزنه توو کمر زورگو / همین پ.ن ۱ : کوو جاش؟ اینطرف میایی دم از امام زمان و حضرت مسیح میزنی و اونور اسرائیل؟ (البته به هیچ عنوان بحث در به حق یا ناحق بودن کشور اسرائیل نیست ، بحث ِ گــُـل ِ آفتاب گردان بودن ِ چاوز هستش)
از حضرت علی به عنوان "باب الله" نام برده شده و شمشیرش جز برای عدالت بالا نرفته
سلام شیخ
شیخ امیدوارم حفظیاتت ضعیف باشه تا نتونی از حفظ ، اعترافات اضافه و بر زمین مونده رو تلاوت کنی . البته اگه گوش شیطون کر کاری رو نباید ، انجام بــِـدن
جاشو خیلی زودتر باید نشون میدادی تا راهی برای انکارش نداشته باشن
پ.ن ۲ :
عجب اشتهایی داری چاوز!
+
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 0:0 توسط امین آزاد
|

تقدیم به ستاره*** سومین سالگرد فوت پدرت برای هممون دردناکه ، امیدوارم شریک کوچکی باشیم برای این غم عظیم امیدوارم سایه مهربون مادرت سالهای سال نغمه گوی ِ زندگیت باشه کامنت برای آسمان ستاره
زمزمه ی زندگی ، آسمان ستاره
خدایا این چه حکمتیه که عزیزان رو از پیش ما میبری . کاش میشد ما رو به جای این موجودات دوست داشتنی می بردی
او که تنها پدر نبود ؛ کوهی بود برای تکیه دادن ، دریایی بود از امید بود ، دنیایی بود از اعتماد به نفس ، ستونی بود بر زندگی ...
از قول ستاره نوشت :
داغ رفتنت ، خط کشیده روی بودن من
نیستی که بزرگ شدن نوه ی قشنگتو ببینی
خودم نوشت :
شونه هام بار این غم بزرگ رو تجربه نکردن ، ولی تجسم از دست دادن پدر هم باعث شد چشمام بارونی بشه![]()
روح پدرت شاد ستاره ...![]()
کامنت برای زمزمه ی زندگی
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 22:14 توسط امین آزاد
|

گوشه.نوشت : نتایج کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد و دانشگاه علم و صنعت اعلام شد . باید به همه شیرینی بدم (کارشناسی ارشد مهندسی عمران - گرایش مهندسی آب- آزاد) طبق روال همیشه ماهی یکی دو بار بحث و دعوامون میشه کاش این مسیر طولانیتر بود این عکس قسمت پشت روپوشی هست که در جشن سبز بهمون داده بودن تا همه یه شکلی باشیم (این مسابقه برای گروه سنی ۱۰ تا ۱۶ ستل بود و خب من اون زمون همچین سنی داشتم) ![]()
(همینطور کارشناسی ارشد MBA)
یه انتخاب بین این دو ؛ یا هر دو / چون MBA رو همزمان با ارشد عمران هم میتونم بخونم
که همشون عاقبت به خیر میشن
از بد ِ روزگار امروز دعوامون شده ، اساسی
طوری که بهم محل نمیزاشتی ، هیچ جوره
و شب این روز خونه ی مامانت مهمون دعوت بودیمو حتما باید میرفتیم
معذرت و عذر خواهی هم اثر نداشت
تنها روزنه ی امیدم این بود که به خاطر رودرواسی هم که شده شبو با هم میریم مهمونی
منم زرنگ بازیم فوران کرد و ماشینو کنترل شده و با برنامه ریزی خراب کردمو خوابوندمش تعمیر گاه
توو راه برگشت هم یه موتور سیکلت خریدم / فکر کنم 250 سی سی بود
وقت آماده شدن و رفتن به مهمونی رسید و هر دو آماده...
همراه ترس از موتور سواری
من ِ زرنگ هم همش تند میرفتم و عقربه هارو چسبونده بودم به آخرش
تنها به یه دلیل
اینکه هر چی تندتر میرفتم محکم تر بغلم میکردی
....
پ.ن : تنها یک خواب عصرانه ی خوشمزه بود (البته قسمت آخرش)
پ.ن : از موتور بدم میاد (بدم با فتحه) , دنبال پیگرد قانونی نباشین![]()
پ.ن : با اینکه یه خواب بود ، ولی برا من اصلا دور از ذهن نیست
پ.ن : مدیریتمو بیشتر با موبایل سر میزنم تا کامپیوتر ، برنامه ی رمضان![]()
برا ۱۴ /۱۵ سال پیش هست
موضوع مسابقه هم طرح هایی برای حفظ محیط زیست بود . البته طرحم در جشنواره ی دانش آموزیه ژاپن نیز برگزیده شد . البته جایزشو آموزش و پرورش نوش جان کرد
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:0 توسط امین آزاد
|

توسط ایـ ـزد بانـ ـ ـوی گـ ـ ورستـان به یه بازی دعوت شدم ؛ ازین قرار که اگه خدای ناکرده رییس جمهور بودم چکار میکردم / چه کار ها که نمی کردم ... خب از دو دید رئیس جمهور شدنم رو میبینم ؛ خودکامگی یا مردمسالاری از دید خود کامگی 1 . فرهنگ پوپولیست رو در جامعه ترویج میدادم . حتی در کتب ابتدائی از دید مردمسالاری نظر من مردم سالاری هست / اونم وحشتناکش پ.ن : از ستاره , غسالخان , اغلن , مهرنوش , قاصدک .... دعوت میکنم برای ادامه ی بازی پ.ن : اینروزا وقت کمتری برای پای کامپیوتر بودن دارم , اکثر اوقات با موبایل و محدود . نبودم دلیل بی وفایی نیست پ.ن : One word, one heart, one night, is all i want
2 . از نور پردازان مراسم و سخنرانی ها تقاضا میکردم (دستور میدادم !) طوری نور پردازی کنن که هاله ی نور علاوه بر صحن عمومیه سازمان ملل ، در همه جا قابل رویت باشه
3 . از همه ی اعضای فامیل و دوستان در کابینه و پست های مدیریتی استفاده میکردم ، البته بدون توجه به تخصص (پسر خاله ، دختر خاله و ...)
4 . یکم بیشتر نقشه گوگل ارث رو زیر و روو میکردم تا جزیره های چند کیلومتر مربعی رو پیدا کنم و میلیارد میلیارد بودجه ی بلا عوض برای ساختن فرودگاه و بیمارستان و ... براشون صرف میکردم . تا قدر نشناسی کنن و شاخ بشن برامون
5 . سعی میکردم اسمم رو در فرهنگ لغات و نامهای ایرانی و خارجی ثبت جهانی کنم تا نوزادان شیرخواره با مشکل کمبود نام مواجه نشن و نام زیبای محمود جان
رو انتخاب کنن
6 . بانک مرکزی و سازمان های برنامه ریزی و سازمانهای غیر دولتی ِ ارائه ی آمار هارو حذف میکرد و خودم از روی نمودار های کشور های پیشرفته کپی میگرفتم و به خورد ملت میدادم که در بهشت زندگی میکنیم و مثلا تورم زیر 3% هستش
7 . به جای سه وزیر زن ، 21 وزیر زن انتخاب میکردم تا زمان ظهور آقا امام زمان (عج) از پنجاه یاور ایشان بیست و یک نفر از کابینه ی خودم باشن
(البته بند آخری تنها در مورد استدلال احمقانه ی یک رئیس جمهور آشناست)
8 . قیمت هلو رو تثبیت میکردم . همینطور مراقب میبودم که چیو به جای هلو میخورم!
1 . " ادب مرد بــِه ز ِ دولت اوست " رو نهادینه میکردم
2 . ریش و پشم رو ملاک مناصب افراد قرار نمیدادم
3 . شعار مرگ بر مخالف رو منسوخ میکردم
4 . توهم دشمن پروری رو کنار میزاشتم
5 . از فلسطینی ها فلسطینی تر نمیشدم و خودمو از نصر الله و ترورییست ها دور میکردم
6 . دست و کتف کسی رو ماچ نمی کرم
7 . به منتقدین بر چسب دگر اندیش نمی زدم
8 . برنامه های توسعه و پیشرفت متعاقبا اعلام میشه .... ![]()
+
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 21:0 توسط امین آزاد
|

بی توجهی به یک دموکراسی باعث حاکم شدن قانون جنگل و حرج و مرج میشه
آنتروپی // هر چیزی رو که به حال خودش رها کنیم به حالت اول خودش برمیگرده
بی توجهی به یک رابطه ی عشقی باعث میشه دو طرف به دوران مجردیه خودشون برگردن
بی توجهی به خش و خاشاک باعث میشه به مرور زمان پوسیده بشه ...
پ.ن : فریاد از دست فاحشگان سیاسی
پ.ن : ظریفی میگفت احمدی نژاد قبل اینکه به درست یا غلط بودن کاری فکر کنه ، به این فکر میکنه که اونکار عجیب هست یا نه ! و اگه با معیارهای متداول عقلانی مطابقت نداشت حتما مبادرت به انجام اون کار میکنه
پ.ن : نماینده ی ولی فقیه در دانشگاهها گفته که قطب نمای دل معترضین روو به کاخ سفید است ... نمیدونم چه اصراری هست که همه رو به انگلیس و آمریکا پپیوست کنن اینا ؟
پ.ن : اینروزا یه انتقاد کوچک هم کافیه تا عوامل اجننبی خونده بشیم و مزدور . اگه اینطوره ذوب شدگان عامل کجا هستن؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:15 توسط امین آزاد
|

و همه خبرنگاران از تهیه ی عکس و فیلم منع شدند خب داستان از همینجا شروع میشه که منبع تصویری و محدودیت خبر رسانی ، رسانه هارو مجبور به تامین فیلم و عکس ، از خود ِ مردم نمود که گاهی بعضی از اونها دقت و صحت نداشتند و رسانه های دولتی این موضوع رو ملعبه ی دست ِ خودشون کردن و موثق نبودن اخبار و تصاویر رسانه های منتقد داخلی و خارجی رو به همه ی اخبار آنها تعمیم دادن . چند خبر شاید نه چندان موثق (از جمله مرگ ترانه موسوی ، علیرضا توسلی) باعث شد که رسانه ی ملی و حامی دولت گاهی حقایق روشن دیگر رو هم انکار کنن ... این طبیعی هست که وقتی منبع خبری موثق نباشه ممکنه اشکالاتی داشته باشه . جالب و دردناکتر اینه که رسانه های حامی دولت دست پیش گرفتن که پس نیفتن و زمین و زمان رو متهم به خبرسازیه دروغ میکنن وقتی حتی خبرنگار های مستقل نمیتونن در جلسه ی علنی دادگاه متهمان شرکت کنن و همه ی خبرنگاران دستچین شده اجازه ی حضور دارن نبایدم انتظار داشت که ۱۰۰% اخبار منتشره در خبرگذاری های دولتی و منتقد صحت داشته باشه + آقای لاریجانی ادعاهای مطرح در نامه ی کروبی رو کذب محض نامید و از کروبی خواست اگه مدرکی داره ارائه بده تا مجلس رسیدگی کنه
بعد انتخابات ۲۲ خرداد محدودیت شدید خبری بر فضای کشور حاکم شد
خصوصا در زمینه ی عکس و تصویر
اگه کار خبرگذاری های منتقد خبرسازی باشه ، کار ِ صدا و سیما شستشوی خبری هست
خب مدرک آقای کروبی چی میتونه باشه / پسران و دخترانی که ادعا میکنن بهشون تجاوز شده؟
یعنی کروبی باید چهره ی دختران و پسرانی که میگن بهشون تجاوز شده رو رسانه ای بکنه تا باعث افسردگی و سرافکندگی ِ بیشتر بشه براشون؟
یعنی باید یکی به خودش جرات بده (البته اگه خبر تجاوز درست باشه) و در صحن مجلس و دید نمایندگان بگه حظار بفرمایین ، اینم جاش!!!
این چه استدلالیه آقای لاریجانی ؟ (حداقل با منطق خودت سبک سنگین کن حرفتو)
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد
|

یکشنبه روز ِ سختی برام بود مسیرمو عوض کردمو دیدم نه ، هنوزم دنبالمه اینم میدونستم که اگه موردی داشته باشم راه فراری برام نیست ، و از طریق شماره ی ماشینم سه سوت ِ آدرسمو پیدا میکنن . آروم به راهم ادامه دادم تا به یه پمپ بنزین رسیدم و بنزین زدم بعد از سه ساعت پشت چراغ قرمز گیر کرد و دیگه ندیدمش تا الان که خبری نشده ازشون
ظهری که میرفتم روزنامه بگیرم متوجه یه سمند ِ سفید (پلاک قرمز با سه سرنشین) شدم که چنتا خیابونه که دنبالمه
اولش گفتم شاید اتفاقی هستش
سایه به سایه و گاهی سپر به سپر
مجبور شدم چرخ بزنم در خیابونا تا اینکه چراغ زرد آمپر بنزین روشن شد
تنها کاری که به فکرم رسید این بود که به دوستام و خونه زنگ بزنم و جریان رو بگم و شماره ی ماشینشو بدم بهشون که اگه مشکلی پیش اومد یه رددی ازم داشته باشن
سمند ِ قبل پمپ بنزین نگه داشت و بعدش دوباره دنبالم بود
I would build a lovely house , with satin green shutters
even when the skies are grey
we would be happye ,for we have love ...
پ.ن : تنم مثل بید میلرزید ، میلرزه ؛ خواهد لرزید؟
پ.ن : داشتم تجسم میکردم که پیرهن یقه آخوندی پوشیدمو دارم مثل بلبل اعتراف میکنم
پ.ن : تا رسیدم خونه هارد کامپیوتر رو دراوردم و پارچه پیچش کردم و جاسازی ...
پ.ن : همینطور همه ی پسوردامو (بلاگفا ، میل ، فیس بوک ، بالاترین ، پرشین گیگ ، بانک ملی ، ... ) در یه فایل تکست به دوستم فرستادم تا اگه اتفاقی افتاد داشته باشتشون.
پ.ن : انقلابی رو منافق معرفی میکنن ، چه برسه به من که انقلابی نبودم
+
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد
|

پ.ن : زَلــــزَله (با فتحه) kb۱۴۲kb
+ یکی میگفت بابا من کاره ای نیستم ، منو در راه بازگشت به خونه گرفتن
+ یکی میگفت کاش هرچی میخواستن میزدنمون ، ولی بعدش ولمون میکردن
+ یکی میگفت قلبم داره وا میسته ، یه قرص پروپرانول بیارین برام و میشنید که بمیری بهتره
+ یکی قایمکی به سرباز ِ نگهبان میگفت پنج هزار میدم و فقط با خونمون تماس بگیر و بگو که زنده ام و میشنید نه
+ یکی میگفت خواهشا جوراباتونو درارین و بزارین زیر موکت
+ یکی یه گوشه داشت نماز میخوند ، عجب آرامشی داشت . فکر کنم دعا میکرد زودتر آزاد بشه
+ یکی میگفت پروستات من مشکل داره ،تو رو به خدا زود زود بزارین برم دستشویی
+ یکی که خیلی شبیه خط شکن ها در جبهه بود میگفت خودتون رو برای بازجویی و اعتراف آماده کنین و توصیه میکرد هر چی بازجو خواست رو بگین و در دادگاه بزنین زیرش و بگین که داشتن میزدنتون که این حرفارو زدین
+ یکی میگفت تا حالا نمیدونستم صابون اینقدر مزه ی گس و ترش و شور و بدی داره
+ یکی میگفت تا حالا کاسه ی توالت رو ازین فاصله ی نزدیک ندیده بوده
+ یکی میگفت همین الان از اون دنیا براش پیغام آوردن که "امروز که محتاج تو ام ، جای تو خالیست ؛ فردا که میایی به سراغم نفسی نیست"
+ یکی ...
پ.ن : یادداشت خصوصی
+
نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 23:30 توسط امین آزاد
|

جارو بزن هر چی آشغال و چیزای به درد نخورو---جارو بزن هر چی پَس مونده و اضافات ِ آشکارو غیر آشکار .. گندیده و نگندیده ...دور ریختنی و نریختنی . حیف که توی سطل زباله ات جا نمیشن یا شایدم هنوز آشغالتر نشدن و دارند خواب و سراب ِ وصله پینه کردن دین و سیاست رو میبینن.. جارو بزن و کوچه به کوچه رَهی تا عبور بساز... پ.ن : هر روز ساعت ... : ۵ با صدای جارو کردن سوپور محله تازه میخوابم...
دیگه عادت کرده بودم به صدای خِرت خِرت یا خِش خِش جارو کردنش.
دیگه عادت کرده بودم که اول صدای حضورشو گوش بدم بعدش که مطمئن شدم دوباره روزی دیگه شروع شده برم تازه بخوابم.
گنجشک ها هم چقدر قشنگتر میکردن این صدای چوبهای خشک جارو ی خسته رو..
پ.ن : یادمه قبلنا میگفتن و میگفتین نظام جمهوری ِ اسلامی . حالا شد نظام اسلامی ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 17:0 توسط امین آزاد
|

و حالا اعتراف ابطحی و ... (میردامادی ، نبوی ، عطریانفر ، فراهانی ...) مطمئنن خیلیا نمیدونن در اتاق بازجویی و سلول انفرادی با چشمبند و دستبند ، چه فضایی حاکم هست و اینکه اصلا نمیدونی کجا هستی و دائم میشنوی که سر به نیستت میکنیم ... اونوقته که نمیدونی از کجا داری میخوری تازه میای سر ِ عقل و خودتم توهم زده میشی که خودت مدیریت همه ی آشوب هارو (البته اسمش این نیست) بر عهده داشتی ... و خب سوال ها برای همه روتین بود اتاق بازجویی اتاقی هست جادویی پ.ن : نمیدونم آقای ابطحی رژیم غذاییه فوق العاده داشته در زندان یا بدون لباس روحانیت کمی متناسبتر به نظر میرسه حتما.نوشت : شنیدم اما باور نکردم . مطمئنم شما هم ...
پخش خبر اعترافات از خبرگذاری فارس دقیقا همون حسی رو بهم القا کرد که خبرگزاری ایرنا در شب جمعه ۲۲ خرداد
که خبر پیروزی قاطع احمدی نژاد را منتشر نمود و چه زود
فضایی هست که تا واردش میشی دوست داری همش اعتراف کنی ، اونم اعترافاتی که بازجو خوشش بیاد و بگه آفرین اِدامشو بگو ...
و بلا به دور اگه بازجو راضی نباشه
چپ و راست ، مشت و لگد و باتوم هست که نثارت میشه
خوشبختانه من بازجوی خیلی سختگیری نداشتم و جرمم گرفتن عکس و همراه داشتن روزنامه بود / یادمه وقتی بازجویی آغاز شد از بازجو پرسیدم که چی دوست داری بگم ؟
درین اتاق به راحتی میشه اعتراف گرفت که مثلا بیست سال پیش پا رو دم گربه ی همسایه گذاشتم ...
+
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 16:58 توسط امین آزاد
|

شبهاي تشنه گونه ام آغاز ميشود از ۲۶ خرداد تنم به لرزه ميفته وقتي ميبينم نامه اي در صندوق پستيمون هست (اعتماد ملی ؛ یکشنبه ۲۴ خرداد) + دوست ندارم در موقعيتي قرارت بدم که همه ي راههاي انکار رو ببندم برات ؛ مجبورم ميکني پس.نوشت : با خوندن هذیان نوشت یکطرفه قضاوت نکنین ؛ شاید دو بعدی نوشته نشده باشه
شبهايي که بطري هاي آب و آبميوه ي يخ در بهشت گونه ، تشنگيــِــشان را بر طرف نمي کند
شبهايي که سرنوشتي جز بيدار بودن ندارند ؛ تا صبح ، تا ظهر ...
۱۲ مرداد انتخابات هيات مديره سازمان نظام مهندسي استان هست
و درين چند روزه سه نامه ي شفارشي داشتم ، از طرف کانديداي هيات مديره . و همچنين بيشتر از ده اس ام اس مختلف
شامل اهداف و برنامه هاي کانديدا و اینکه من بهترین گزینه برای پیشرفت این سازمان هستم و ...
(فکر کنم از طريق سايت و اداره ي نظام مهندسي به آدرس و شماره موبايلم دسترسی دارن)
که نکنه احظاريه ي جديدي باشه برام ؛ و شايد احضاری دوباره در مورد دستگير شدنم در 25 خرداد
هذيان نوشت:
+ بد حسّيه ؛ اينکه بفهمي بازي خوردي . مثلا تازه بدوني داره آزمایش تشخیص قبل ازدواج میده // به هر حال ؛ خوشبختی از آن ِ توست
+ حس ميکنم از جکوزي ، به حوضچه اي با قالب هاي يخ پرت شدم
پ.ن : ياد حرف يه نفر در مورد انتخابات اخير افتادم ؛ من يک راي دارم و به کسي هم نميگم که به چه کسي راي ميدم ! نميخوام اسمتو بيارم ، ولي همين يک راي تو سرنوشت انتخابات رو عوض کرد ...
پ.ن : هذیان نوشت رو زیاد جدی نگیرین
+
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 22:29 توسط امین آزاد
|

خب همه ی این حرفا درست! جومونگ دیدنت در مراسم خواستگاری چی بود دیگه ؟ البته برای آشنایی ِ اول و آخر بد نبود این کارِت /مستقیم شاهد این وقایع نبودم و شنیدم/ پ.ن : به آرامی میسازیم ، به سادگی پایه هایش را سست میکنیم ، به سختی در صدد ترمیمش بر می آییم ...
اینطور که خودت میگی ؛ در خیابون و حین رانندگی و با یه نگاه یک دل نه ، صد دل عاشق شدی . و مدتها دنبالش میگشتی
تا اینکه هفته ی گذشته وقتی به همراه دخترخاله هاش لباس خرید میکردن دیدیش و منتظر شدی تا خریدشون رو بکنن و تعقیبشون کردی تا خونشو بشناسی و جَلدی رفتی با خواهرت اومدی برای قرار خواستگاری گذاشتن
(بیزارم ازین جومونگ ؛ خصوصا اگه کسی بگه بزن شبکه سه ، میخوام جومونگ ببینم)
بزار باد بیاد ... بعدی
پ.ن : نمیدونم فایل صوتی ِ قالیباف رو شنیدین یا نه ( هشت ماه پیش و به صورت مخفیانه در جلسه ای خصوصی ظبط شده ) ؛ جالب بود ، البته یکی به نعل و یکی به میخ کوبیده
پ.ن : مننژیت اپیدمی شده در برخی زندان ها .دلیل شیوع در اکثر موارد برخورد جسم سخت و عفونت بوده. گویا منظور از جسم سخت ، باتوم هستش !
پ.ن : شش روز دیگر تا پایان کار ِ دولت نهم مانده و بعد از آن بحران مشروعیت دولت دهم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:30 توسط امین آزاد
|

امروز یکی از دوستامو دیدم (هم دوره در دانشگاه) گفت که شیطون شده و تازگیا حرف زدنش روون و میشینیم با هم ، بحث ها ی سیاسی میکنیم گفتم باریکلا ؛ حالا چه بحث هایی میکنین؟ این حرفش جالب بود برام پ.ن : غسل میّت را برایم واجب نکن ، با کشتنم ! سوال نوشت : پسوردم از چهار / پنج کلمه تشکیل شده ؛ که هر روز چندین و چند بار باید تایپش کنم // من آره (مخاطب خاص)
میدونستم ازدواج کرده و یه پسر داره (حدود دو ساله)
اسم پسرش رو به یاد نداشتم و بهمین خاطر پرسیدم شازده کوچولو چطوره و چه میکنه ...
گفت بحث های سیاسی ما ، داغ و به روز هست
مثلا در مورد اینکه اچر امروز شکلاتش تلخ بوده یا چیپسش شور یا چرا یادم رفته و آدامس جرقه ای نخردیدم ...
بحث های داغ ِ سیاسی ، در گروه سنی مختلف
پ.ن : همچنان ميخوام ماده ي 12 رو نقض کنم // هنوزم حکم این جرم ، تیر باران است ؟
پ.ن : چه تعبير قشنگيه ؛ ديوونه ي روو به تکامل
پ.ن : یک روزنامه از سبد خرید روزانه ی روزنامه ام کم شد ؛ صدای عدالت توقیف شد
پ.ن : بخش خبری بیست و سی یا برنامه ی شستشوی خبری ِ بیست و سی ؟
پ.ن : چشممان روشن ؛ هشت نفر به امضاء کنندگان بیانیه ی مجلس خبرگان افزوده شد
پ.ن : شاید احمدی نژاد الان داره آهنگ "همه رفتند ، کسی دور و برم نیست" رو گوش میده ، البته با ورژن انقلابیش
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 21:30 توسط امین آزاد
|

دیشب هوا گرم بود و منم بی خواب توو خواب بودم که حس کردم کسی یا چیزی داره باهام بازی میکنه و بغلم کرده و بغلم خوابیده یهو بیدار شدم و دیدم "نیکی" پیشم خوابیده (گربه ی همسایه) هنوز اس ام اس delivered نشده بود که حسین زنگ زد که اذیتش که نکردی!؟ نیکی امروز وقت ِ دکتر داشت (دکتر دامپزشک / تازه یه لباس جدید هم خریدن براش) پ.ن : حیف که نبش قبر حرام است ، وگرنه با تو میگفتم هر چه را که درین ماه ها درونم دفن کردم sorry seems to be the hardest word 
در ِ تراس اتاقم رو باز گذاشته بودم تا جریان نسیم ملایم ، یکم خنکی بهم هدیه کنه
نزدیکای صبح بود که کامپیوترم رو خاموش کردم و برای خوابیدن تلاش کردم
تازه خوابم برده بود و داشتم خواب میدیدم / مثل همیشه رویاهای رنگی
شاید نیم ساعت نمیشد که خوابیده بودم و توو همین مدت کوتاه کلی خواب دیدم . خواب کسایی رو که دوسشون دارم
خواب یه عروسک میدیدم
وقتی بیدار شدم دیدم خونسردانه داره منو نگاه میکنه ، با چشمایی که برق میزد
دلم نیومد بترسونمش و از اتاقم بیرونش کنم . آروم بغلش کردم و بردمش تراس ، نزدیک خونه ی خودش و در رو بستم و یه اس ام اس به حسین که مراقب گربه ات باش
منم در خواب و بیداری گفتم میدونم چقدر دوسش دارین و بغلش کردم و گذاشتمش دم ِ پنجره ی اتاقت
نگرانش نباش
منظورم بماند حالا ...
پ.ن : دیدن عکسات ، شنیدن صدات ، تکرار خاطره هاست . خاطرات سبز
+
نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 19:0 توسط امین آزاد
|

خواب نوشت : چقدر خوبه که گاهی اوقات دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم. مثلا خاطرات یک سال اخیر برای فشردن دستان گرمت لازم نبود حتما کنار هم باشیم / روحمون فاصله ی چندین کیلومتری رو طی میکرد... تا اینکه بعضی مسائل پیش اومد هیچ وقت دیر نیست... تقویمی پیش رو / دستانی شسته / بخاریه داغ / درختانی تنومد و راست ... هنوز یادته//آیا؟ زود بیدار شدم از خواب / کلی حرف داشتم اگه غیر اونکه صاف جلو چشمته نمیبینی ، کوری حتما نوشت : یا حسین ، میر حسین
اینکه ; چه حرفای خوبی بهم میزدیم ، چقدر رام ِ بوسه های اکسیر گونه ی تو بودم ، فشردن دستان گرمت گویی زمین و زمان هم نمیتونه جداشون کنه ، چقدر باهم روراست و صادق بودیم
به قولی turn the page
ورق برگشت
اون روراست بودن دو طرفه کمرنگ شد و من ایراد گیر و گیر سه پیچ دادن ها شروع شد
وقتی تونستیم به این زیبایی آشیونه بسازیم مطوئنن میتونیم ترمیمش کنیم // آیا؟
لازم نوشت :
یه جا شندیدم ...
اگه غیر شش و هشت چیزی نمیشنوی ، کری
اگه میبینی و میشنوی و هنوز خفه ای که لالی
و اگه نمیبینی و نمیتونی و نمیکنی ، ضعف تو ِ !
پ.ن : راز دوام ، عوام فریبی و دروغ نیست .
پ.ن : با اینکه سال اصلاح الگوی مصرف هستش ،ولی دولت مردهای ما زیر لـُـنگشون چند تا شورت پوشیدن
پ.ن : احمدی نژاد همچنان حرکات فلیپ لاب و فلیپ فلاپ انجام میده . خسته شدنش نزدیکه
پ.ن : این چند روز یک سری مقاله از اندیشمندان دینی نو اندیش و سنتی خوندم / در مورد مشروعیت و مقبولیت / برام جالب بود که از یک روایت و حدیث چندین بردادشت متضاد میشه
پ.ن : قبل ۲۲ خرداد ملتی قهرمان بودیم و باعث سر افرازی / روز ۲۲ خرداد ملتی بودیم که دوباره با رهبر بیعت نمود و مشروعیت نظام رو تائید نمود/ بعد ۲۲ خرداد ۴ نفر خس و خاشاک
پ.ن : اگر مشروعیت دولت از رای مردم نشأت نمیگیره و تنها تنفیذ رهبری کافیست پس بازیه انتخابات برای چه بود آقای یزدی؟ شورای نگهبان که خود منصوب مقام رهبریست ۴ نفر رو دستچین کرده بود و لازم نبود اینهمه هزینه ی انتخابات بپردازیم و مقام رهبری آنکه را نظراتش به او نزدیکتر بود انتخاب مینمود! (اشاره به آیت الله هاشمی و احمدی نژاد)
پ.ن : شعار انقلاب ما ، استقلال آزادی جمهوری اسلامی بود . یعنی جمهوریت و اسلامیت . داریم به حکومت اسلامی نزدیک میشیم . اونم زمانی که امام معصوم در غیبت است
پ.ن : از سخنان عبد الکریم سروش لذت بردم
پ.ن : چرا روزنامه ی "وطن امروز" توقیف نمیشه؟ روزنامه بذر پاش که بهتر بود نامش سم پاش میبود . چه آزادانه در این روزنامه به شعور مردم توهین میشه / همینوطور روزنامه جوان - مشمئز کننده هستند برام
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 17:0 توسط امین آزاد
|

وقتی ماده ی ۱۲ اعلامیه ی جهانی حقوق بشر (حریم خصوصی) رو زیر پا میزارم . . .
گاهی شرایط اقتضاء میکنه که قوانینی رو زیر پا بزاریم که در شرایط عادی باعث میشه حقوقمون محفوظ بمونه البته تنها در یک مورد خاص که حریم شخصی در آن معنایی نداره
مثل سی بند اعلامیه ی جهانیه حقوق بشر
میخوام ماده ی ۱۲ این منشور رو نقض کنم
دوست عزیز تر از جانی میگفت که حکم نقض این قانون تیربار شدنه و باید تیر بارون بشم//آیا؟
پ.ن : همیشه در روابط مسائلی هست که برای هر یک از طرفین خیلی مهمه و وقتی زیر پا گذاشته میشه یه جای کار میلنگه .وقتی به یه موضوع خاص تاکید میشه حتما دلیلی وجود داره برای این خواسته . چرا قبلا این خواسته وجود نداشته و از کِی و کجا آغاز شده ؟
پ.ن : جبهه گیری و یار کشی ها برام جالبه ، اینکه ناظرین ، طرف ِ جنس مخالفشون رو میگیرن . در اغلب اوقات
پ.ن : هر کس یک طرفه به قاضی رفته پیروز برگشته
پ.ن : جا نماز آب نکشیم
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 23:9 توسط امین آزاد
|

چهارشنبه رفته بودم باغمون برای سرکشی به کار باغبون که تاکستانمون رو هرس سبز میکردن و بعدش قرار بود سمپاشی بشه
و روز بعد آبیاری
صبح که میرفتم قیچی ِ باغبونیه خودمو هم بردم و چند ردیف از تاکستان رو خودم هرس کردم / البته بعد آموزش باغبون
هرس باغ تا ظهر زمان برد و بعدش شروع به سمپاشی کردن و تا عصر در باغ بودم
۸ / ۹ رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و اومدم اتاقم سر ِ کامپیوترم
خیلی وقت بود که ایمیل هامو چک نکرده بودم
۳۰۰ /۴۰۰ تا میل داشتم که اکثرا تبلیغاتی یا بیانیه های م/ج/ا/ه/د/ی/ن خ/ل/ق (که بیزارم ازشون) و ایمیل های گروه های مختلف که که اصلا عضوشون نبودم
شامل جدیدترین ترانه و کلیپ ها و عکس و ...
میخواستم از شر ایمیل های مزاحم راحت شم و آدرس ایمیلشون رو در Blocked Email Addresses وارد کنم تا دیگه ایمیلی ازشون نداشته باشم
ایمیل هارو چنتا چنتا باز میکردم و فرستنده ی ایمیل های بی محتوا رو در قسمت Blocked وارد میکردم
حدود ۵۰ ایمیل رو بلوک کردم و همینطور داشتم ادامه میدادم
در حال چک کردن همین ایمیل ها بودم که بابام وارد اتاق شد تا درباره ی اینکه چیکار کردم در باغ و باغبون چقدر پول گرفت صحبت کنیم تا هزینشونو بهم بده (خودم با باغبون حساب کرده بودم و میخواستیم بی حساب شیم با بابام)
از بد ِ شانسم ، کامپیوتر در حال هنگ بود و یه ایمیل بر صفحه ی مانیتور نمایان
عکس بوسیدن های عاشقانه و البته خیلی صمیمانه تر![]()
هر کار کردم صفحه ی دیگه ای جایگزین بشه نشد
بابام پیشم و کنار میز کامپیوتر بود
یه لحظه چشمش به مانیتور افتاد و عکس ِ رو دید و زودی رووشو برگردوند سمت من که انگار نه انگار چیزی دیده باشه و در مورد مسائل باغ صحبت کردیم // چند دقیقه
و بعد رفتش
خودم مات و مبهوت مونده بودم که ای بابا چرا اینطور شد و آبروم رفت و الان پیش خودش فکر کرده که گل پسر ۲۶ سالش از صبح تا شب پای نت مشغول اینجور کاراست
نتیجه : بد شانسی هم حدی داره آخه
پ.ن : وبلاگ به حالت قبلی برگشت//آیا؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 17:27 توسط امین آزاد
|

یه روز عاشق راه رفتن یه روز عاشق دوچرخه داشتن یه روز عاشق خرابکاری وسایل برقی و سر درآوردن از نحوه ی کارشون یه روز عاشق داشتن کلکسیون کاکتوس یه روز عاشق عکاسی و گرفتن چندین ده دیپلم افتخار یه روز عاشق آهنگای سیاوش قمیشی یه روز عاشق آهنگای دهه ی 70 میلادی به بعد (پینک فلوید٬ایگلز٬کریس دی برگ٬اسکورپیون٬برایان آدامز٬متالیکا و ...) یه روز عاشق کارهای سیاسی یه روز عاشق داشتن جدیدترین موبایل ها یه روز عاشق مهندس شدن یه روز عاشق یه کار پر درآمد یه روز عاشق بی کاری یه روز عاشق ماشین دار شدن یه روز عاشق چاق شدن یه روز عاشق .... و یه روز عاشق عاشق شدن (البته از نوع واقعیش) ولی همه ی اینا زمونی شیرین و آرمانی به نظر می رسن که نداشته باشیشون.و حالا که داری ٬نسبت بهشون بی تفاوتی.مثل ایکه اصلا وجود ندارن
+
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 14:57 توسط امین آزاد

بنام حق با خودمم خسته و کلافه میشینی جلوی تلوزیون... کنترل رو میگیری دستت و شروع میکنی به بالا پائین کردن کانال ها (مسیر ایران که همش سخنرانیه ملا ها یا خبر شهادت فلسطینی هاست) میری رو ماهواره مثل همیشه اولویت با کانال موزیک یا شبکه ی خبری کار درسته از خبر که خبری نیست پس امیدواری که یکیشون یه آهنگ مورد علاقتو پخش کنه تو این وسط یه آهنگ جذبت می کنه ... شاید هزار بار شنیده باشیش ولی نمی تونی ازش بگذری با اینکه میدونی خیلی چیزا رو به یادت میاره و یه چیزایی که ازشون فرار می کنی... و شاید چیزایی که میخوای به یاد بیاری .... یه حسی بهت دست میده... مثل اینکه دل و روده هات دارن با هم دعوا میکنن و این وسط دردش نصیب توست با هر کلمه چیزای تازه رو به یاد میاری و درونت قاراشمیش تر میشه فکر و خیال داره دیوونت مکنه تصمیم می گیری که یه علت واسه این حالتت پیدا کنی به قولی سر خودت شیره بمالی به خودت میگی حتما ظهر یه چیز ناجور خوردی و دل و رودت درد میکنه و شاید یادت رفته قرص رانیتیدینت رو بخوری ولی امروز ازون روزا نیست این دفعه نمی تونی سر خودت کلاه بزاری دنبال یه بهونه ی دیگه می گردی که حقیقت محض رو انکار کنی! به خودت میگی این حس حتما به خاطر کنکور ارشد که تو اردیبهشت داریه و این استرس طبیعیه! ولی بازم موفق نمیشی به خودت دروغ بگی آخه اون حس کار خودشو کرده و به قلبت چنگ انداخته دستاتو حلقه می کنی دور سینت سعی می کنی که بشنوی چی داره میخونه نمیشنوی فقط می بینی یه سری آدم دارن بالا و پایین میپرن نمی تونی حسشونو درک کنی حالا دیگه چشمات هم چیزی نمی بینه جز یه سری تصویر خیس! بلند میشی تا هوات عوض شه موقع بلند شدن مخصوصا پاتو میکوبی به لبه ی میز ولی هیچی احساس نمی کنی این بارم شکست می خوری اون حس خودشو تا نوک انگشتات رسونده این بار خودتو محکمتر بغل می کنی و متعجب از اینکه هر وقت نیاز به نوازش داشتی هیچ کسی نبود دیگه نمیتونی جلوی اشکاتو بگیری و یاد اون جمله ی معروف میوفتی "هیچ کس ارزش اشکهای تو را ندارد" هظم این جمله برات سخته فکر مکنی که یارو بی درد بوده که همچین حرفی زده خسته و دلشکسته تر از این همه تنهایی نمی فهمی که کی خوابت برده!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 21:34 توسط امین آزاد
